نام اين فرزند رشيد اميرالمؤمنين «عباس» بود، چون شيرآسا حمله ميكرد و دلير بود و در ميدانهاي نبرد، همچون شيري خشمگين بود كه ترس در دل دشمن ميريخت و فريادهاي حماسياش لرزه بر اندام حريفان ميافكند.
كُنيه اش «ابوالفضل» بود، پدر فضل؛ هم به اين جهت كه فضل، نام پسر او بود، هم به اين جهت كه در واقع نيز، پدر فضيلت بود و فضل و نيكي زادة او و مولود سرشت پاكش و پروردة دست كريمش بود.
پيكر عباس در ميدان جنگ ماند و امام به خيمه ها بازگشت، با يك دنيا اندوه كه از شهادت برادرش بر دل داشت. بازگشت تا خود را براي لحظة ديدار با خداوند آماده كند و با اهلبيت خويش، آخرين وداع را داشته باشد.
لقب ديگرش «قمر بني هاشم» بود. در ميان بني هاشم زيباترين و جذابترين چهره را داشت و چون ماه درخشان در شب تار ميدرخشيد.
شايد اين نكتة لطيف كه ميلاد امام حسين در سوم شعبان و ميلاد اباالفضل در چهارم شعبان است، رمز ديگري از وجودِ سايه اي آن حضرت نسبت به خورشيد امامت باشد، كه در تمام عمر و همهء زندگي، حتي در روز تولّد هم، يك روز پس از امام حسين است و شاهدي بر اين پيروي و متابعت (البته با حدود بيست سال فاصله) .
در حادثة عاشورا و در آن شب موعود و خدايي هم، محافظت و پاسداري از خيمه هاي حسيني را بر عهده داشت و نگهبان حريم و حرم امامت بود.
اين لقبهاي معنيدار و گويا، هر يك تابلويي است كه فضايل او را نشان ميدهد و ما را به خلوتسراي روحِ بلند و قلبِ استوار و ايمان ژرف و جانِ نوراني او رهنمون ميشود و محبّت آن سرباز فداكار قرآن و دين را در دلها افزون ميسازد.
سينه اش از عطش ميسوخت. آب سرد و گواراي فرات هم پيش چشمانش موج زنان ميگذشت. دست عباس رفت تا كفي از آب بردارد و بنوشد، امّا موج تند يك احساس انساني، موجي از وفا در ضميرش جوشيد، به ياد وصيّت علي(ع) درشب شهادتش و به ياد لبهاي تشنة امام حسين و كودكان عطشان افتاد. بنوشد يا ننوشد؟ اينجا بود كه صحنة آزمون وفا پيش آمده بود و جدالِ عقل و عشق:
عقل گفتش تشنه كامي، نوش كن
عشق گفتش بحر غيرت جوش كن
آب گفتش بر صفاي من نگر
قلب گفتش در وفاي من نگر
عافيت گفتش كف آبي بنوش
عاطفت گفتش كه چشم از وي بپوش
تشنگي گفتش تو را سازم هلاك
رستگي گفتش كه از مردن چه باك؟
جان عباس با جان حسين پيوند داشت، يك روح در دوبدن بودند. عباسِ وفادار چگونه از شطّ فرات آب گوارا بنوشد، در حالي كه لبهاي حسين از تشنگي خشكيده است؟ هرگز، اين رسم وفا به برادر نيست. به خود خطاب كرد:
«اي نفس، پس از حسين زنده نباشي! اين حسين است كه در آستانة مرگ و شهادت است و تو آب سرد مينوشي؟! به خدا سوگند، اين هرگز رسم دينداري من نيست.»
و آب را بر فرات ريخت. به ياد عطش حسين، آب ننوشيد تا خودش نيز همچون برادرش لب تشنه شهادت را استقبال كند و به اين صورت، آموزگار راستين وفا باشد.
آب ميخواست ببوسد لبت، امّا هيهات
اين سبك مايه، كم از همّت و مقدار تو بود
مشك را بر دوش افكند و راه خيمه ها را در پيش گرفت. امّا نگهبانان شطّ فرات، راه را بر او بستند. عباس چاره اي جز نبرد با آنان نداشت. جنگي سخت ميان سقاي كربلا و آن فرومايگان در گرفت. عباس بن علي گوشه اي از شجاعت خويش را نشان داد. هيچ كس به تنهايي جرأت رويارو شدن با او را نداشت، از اينرو به صورت گروهي بر او ميتاختند تا در محاصره اش قرار دهند. او نميخواست با آنان رسماً جنگ كند. هدفش آن بود كه آب را سالم به خيمه ها برساند. از هر طرف بر او حمله آوردند و عباس شمشير ميزد و راه ميگشود و پيش مي آمد. رجز ميخواند و آنان را از دور و بر خود ميپراكند. امّا در اين گير و دار، تيغي كه بر دست او فرود آمد، دست راست او را قطع كرد. با از دست دادن يك دست، بي آن كه روحيهء مقاومتش را از دست بدهد به نبرد ادامه ميداد و اين گونه رجز ميخواند:«به خدا سوگند، اگر دست راستم را قطع كرديد، من تا ابد از دينِ خود حمايت ميكنم و از امام راستيني كه يقيني صادق دارد و فرزند پيامبر پاك و امين است».
اباالفضل، گاهي نعره ميزد و خروش بر مي آورد تا در دل مهاجمان هراس افكند و گاهي رجز ميخواند. خروشهاي عباس در ميدان نبرد، عصارة همة فريادهاي درگلو بشكستة حق طلبان بود. عباس، درحالي كه شمشير را به دست چپ گرفته بود، به پيكار خويش ادامه داد.امّا يكي از نيروهاي دشمن به نام حكيم بن طُفيل، كه پشت درخت خرمايي كمين كرده بود، ضربتي بر دست چپ اباالفضل فرود آورد و آن دست هم از كار افتاد. امّا عباس نه از تكاپو افتاد و نه اميدش را از دست داد و اين گونه رجز خواند:
«اي نفس، از كافران نترس! تو را بشارت باد به رحمت پروردگار، همراه پيامبر برگزيدة خدا. اينان با ستم خويش دست چپم را قطع كردند. خدايا اتش دوزخ را به آنان بچشان»
از آن پس، تيري هم به مشك خورد و آب مشك، همراه اميد عباس بر خاك ريخت.
تيري بر سينة عباس فرود آمد. يك نفر هم از اين فرصت استفاده كرده، گرزي آهنين بر سر آن حضرت فرود آورد و لحظه اي بعد،عباس رشيد از فراز اسب برزمين افتاد و در پي ضربات مهاجمان به شهادت رسيد، درحالي كه 34 سال از عمرش ميگذشت.
وقتي حسين بن علي(ع) خود را به بالين عباس رساند و علمدار خويش را غرق درخون و كشته يافت، فرمود: اكنون كمرم شكست و چاره و تدبيرم گسست.
نوشته شده توسط نینا در سه شنبه 1386/11/09 ساعت 1:25 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

با تشکر از اینکه مایلید قسمتی از وقت خود را به بهره گیری از مطالب این وبلاگ اختصاص دهید
هرگونه انتقاد و پیشنهاد شما را پذیراییم .
شما می توانید کلیه سوالات خود را در قسمت نظر دهید ثبت کنید تا در اسرع وقت به آن پاسخ داده شود
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY